هنر و خلاقیت (آموزش)

سایت آموزشی هنری بوم شاپ ( boomshop.ir ) برای هنر دوستان و افراد خلاق

هنر و خلاقیت (آموزش)

سایت آموزشی هنری بوم شاپ ( boomshop.ir ) برای هنر دوستان و افراد خلاق

هنر و خلاقیت (آموزش)

:: از آنجا که اکثر ما تصور غلطی از یادگیری هنر طراحی داریم و طراحی را بیشتر یک استعداد خدا دادی می دانیم .
در حالی که طراحی بیشتر از آنکه نیاز به استعداد داشته باشد نیازمند آموزش , خلاقیت و پشتکار است. در واقع همه ما می‌توانیم به خوبیِ هنرمندانِ بزرگ طراحی کنیم فقط نیازمند روشن شدن راه و زندگی نامه ی هنرمندان بزرگ هستیم تا به خود ایمان بیاوریم و پا پیش گزاریم.
بنا براین سایت بوم شاپ ( boomshop.ir ) در تلاش برای افزایش سطح هنری کاربران علاقه مند و هنرمندان عزیز می باشد تا این نقصان کوچک زندگیمان را برطرف سازیم.
سایت بوم شاپ ( boomshop.ir ) از کاربرانی که در زمینه های هنری مهارت و فعالیت دارند دعوت به همکاری می نماید.
و از هنرمندانی که علاقه دارند آثارشان در سایت بوم شاپ ( boomshop.ir ) به نمایش در آید تقاضا می کند آثار خود را به ایمیل
BoomShopIR@gmail.com
ارسال نمایند.

مدیریت بوم شاپ :سعید امینی

با ما باشید
هاست هاست
Instagram
اسلایدر
آخرین نظرات

اولین نقاشی مجازی داستان نقاشی من

پنجشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۱۶ ق.ظ
اولین نقاشی مجازی + داستان نقاشی من

pencilmadnessابزار خوبی برای نقاشی رایانه ای است, نقاشی های کاغذی ام چند وقتی است که نمیگیرد . . . گاهی رنگ ها حوصله میخواهد گاهی طرح ها کمرنگ اند. گاهی هم موضوعات خسته کننده. اما هرگز نباید از نقاشی دست کشید. 

سه سال اول دبستان ، نقاشی ام نسبت به بقیه خیلی خوب بود. البته بهتر است بگویم طراحی ، نه نقاشی ، با رنگ میانه ی خوبی نداشتم. رنگها برایم خیلی کسل کننده بودند. به هیچ وجه حال و حوصله ی رنگ آمیزی طرح هایم را نداشتم. دوستان شاد و شنگولم از همان دوران مهدکودک همواره در حال رنگ کردن بودند. دختر و پسر فرقی نمیکرد همه شان سرشان را کج میگرفتند و مداد رنگی کوچولو را خیلی ابزار گرایانه گوشه ی مشخصی از نقاشی قرار داده و با هاشور های ریز و تو پر نقاشی شان را جلا میدادند.

وقتی آنها سقف خانه ی مربع مثلثی شان را با لاجوردی پر رنگ رنگ میکردند من در دنیای سیاه و سفید خودم ، با منحنی ها و خط ها سر و کله میزدم. یک سوسمار با ۴ چنگال ،‌یکی برای تکیه سه تای دیگر برای خون ریختن . گهگاهی از رنگ قرمز برای خون استفاده میشد . همینطور همه ی سوسمار ها را خیلی سر سری با سبز پررنگی که خیلی هم بهشان می آمد رنگ میزدم. 

طولی نکشید که در فامیل و مدرسه همه به نقاشی خوب من پی بردند. در ابتدا موضوع نقاشی هایم حیوانات بودند ،‌ اما کم کم نقاشی هایم پیشرفته تر شد. شکنجه های عذاب آور. هیولاهای من در آوردی هولناک . یک انسان با کله ای که مثل کدو باد کرده و دست و پایش را به چهار گوشه ی ورقه ی کاغذ زنجیر کرده اند . در فشار این زنجیر ها خون و عرق میریزد. این نقاشی شاید برگرفته از کتاب ترسناک کودکی ام یعنی شاهنامه بود. کتابی پر از نقاشی های وحشتناک بدون رنگ . آن قسمت که فریدون ضحاک را به کوه دماوند زنجیر کرده بود و ضحاک با لباس های پاره و خونین میپوسید.

این نقاشی ها یقینن نشانه های خوبی برای یک کودک نبودند. نمیدانم اگر جلویش را میگرفتند و مرا پیش روانپزشک میبردند اوضاع چطور میشد. شاید تبدیل به آدم دیگری میشدم. شاید روانپزشک آنقدر مجبورم میکرد تا مربع های خالی را با رنگ های شاد رنگ کنم که دیگر همه ی نقاشی هایم درباره ی خانه های مربعی با سقف مثلثی باشد. اما خوشبختانه والدینم سرشان به کار خودشان بود و من و نقاشی هایم با هم رشد کردیم بدون آنکه کسی ما را از هم جدا کند.

اما باوجود بی اعتنایی والدین به این قضیه هنوز هم مخالفانی وجود داشتند ، نقاشی های ترسناکم در مدرسه معلم را نگران ساخته بود. آن معلم همیشه حرف های ترسناکی میزد ، میگفت یک روز این هیولا هایی که تو میکشی از کاغذ می آیند بیرون و تو را میخورند. این حرف آن موقع که کودکی بیش نبودم برایم خیلی حقیقی مینمود، آن زمان تقریبن همه ی بچه های کلاس از جمله خود من فکر میکردیم معلم ها در خانه تک تکمان دوربین کار گذاشته اند. این خرافات را توی مدرسه به ما میگفتند تا توی خانه شیطانی نکنیم . برای همین از حرف های معلمم خیلی میترسیدم. اما هرگز دست نکشیدم. نقاشی ها خودشان خلق میشدند. نیاز به تصمیم من نداشتند چه برسد تصمیم معلم.

همیشه پنج شش نفر از بچه ها دور و برم میپلکیدند و درخواست سفارش نقاشی میدادند. حاضر بودند به ازایش خوراکی بدهند ،‌ مثلن یک موردش را خوب یادم است  -این شکلات رو بدم برام نقاشی میکشی ؟‌-نه نه برای اون نه ، اول برا من اول برا من ، شکلات منو ببین خارجیه دائیم از دبی اورده.
- شکلات منو نیگا

شکلات به دو نیم شکست و خیلی ولع آور دو قسمتش را از هم دور کرد تا شیره ی لاستیکی اش در برابر چشمانم برقصد ،‌ تا جایی که یادم است هیچ کدام از شکلات ها را نخوردم .

هیچ نقاشی سفارشی ای در کار نبود. به جز زنگ های نقاشی که همه دور میز من جمع میشدند و انگشت به دهان نقاشی هایی را که یکی پس از دیگری خلق میکردم با سکوت نگاه میکردند. گرگی که انسانی را به دهان گرفته . اژدهایی بزرگ با آتش خونین ، غول های بزرگ و خواب آلود . . . 
معلم نقاشی همیشه پشت سرم حرف میزد. نقاشی های من را که میدید میگفت چرا اینقدر بی روح است چرا رنگ ندارد. ولی حقیقت این بود که نقاشی بقیه بچه ها را حتی حال نداشت نگاه کند. 
یک بار برایش نقاشی یک مرد کرواتی در حالی که دارد سخنرانی میکند را کشیدم. بعد دیدم دارد با یکی از بچه ها راجع به نقاشی من حرف میزند » ببین ،‌ هیچ رنگی نداره هیچ چیز شادی نداره . 
فکر میکرد استعدادم در حال هدر رفتن است.

یک بار دیگر هم معلم نقاشی خواست مرا حسابی تحت فشار قرار دهد. رفت پای تخته و گفت ، یه نقاشی ازتون میخوام که شامل اینها باشه ، بعد برگشت سمت تخته سیاه و اینها را نوشت » دشت،‌درخت ، خونه،‌ خرگوش، کوه، رودخونه ... 
آن روز مسخره ترین نقاشی ام را کشیدم. درخت ها برایم کسالت بار ترین اشکال جهان بودند. یک قطره اشک و یک دنباله میشد یک درخت کاج. هر بیسوادی میتوانست این را رسم کند. 
و یادم است که نقاشی محبوب آن جلسه برخلاف دیگر جلسات،‌ نقاشی من نبود،‌ نقاشی دوستم بود که با پاستیل های قرضی رنگاوارنگ کشیده شده بود. معلم با افتخار آن را بالا گرفت و خرسند از اینکه نقاشی ای پیدا شده که از نقاشی من بهتر باشد آن را معرفی کرد ، اسمش بود .. »

جشن تولد خرگوش کوچولو

(شاید هم اردک کوچولو ، یادم نیست ...)

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی